آدمي  موجودی با حیاتِ-رو به – مرگ نیست و به یک معنا معنای زندگی در مرگ نیست، بلکه فراتر از مرگ وجود سریان دارد و برخلاف استاد پدیدارشناسی باید گفت انسانی دارای حیات- رو به- آنسوی جهان است. سپهر دیگری که وجود انسانی به آنجا تعلق دارد. در واقع موطن اصلی انسان اندیشمند که خدای خود را نکشته است، آنسوی زندگی است؛ بنابراین انسان اهل اندیشه همواره در اندیشه موطن اصلی خود است و به همین دلیل است که همواره خویش را تنها احساس می کند. چنین تنهایی جانفرسایی با حضور شخص دیگری مرتفع نمی گردد بلکه تنها آن را به تعویق می اندازد. به یک معنا دلبستگی بیش از حد به دیگری، تنها باعث غفلت از موطن اصلی آدمی است و  افتادن در وادی روزمرگی!

اما انسان اندیشمند همواره دارای غرب- آگاهی است و می داند که او در این کره خاکی از شرق نورانی خویش دور افتاده است و در غربت غربی خویش به سر می برد. غربت غربی انسان تنها با نزدیکی به سرچشمه وجود میسور است. آنگاه که آدمی بر بال سیمرغ جان خود به پرواز درآید و  از قله قاف گذر کند تا به درخت طوبی برسد. آنگه است که انسان می تواند از سرچشمه حیات بنوشد و به غربت و تنهایی خویش آگاهی یابد.

پس اذعان به تنهایی نه تنهایی اجتماعی بلکه تنهایی معنوی انسان است و التفات به اینکه زیستن در این جهان همواره معطوف به آنسوی مرگ است و بنابراین هرگز کسی نمی تواند این تنهایی را مرتفع کند. اما اگر مرگ را معنا و مقصد و پایان هست بودن در نظر آوریم همانا تنهایی معنوی معنا ندارد و مرگ یعنی پایان همه چیز. آنگاه دیگر حتی خود مرگ نیز بی معنی خواهد بود. زیرا تا هنگامی که انسان در جهان است درکی از مرگ ندارد زیرا مرگ همواره برای او مرگ دیگری است، و هنگامی که انسان می میرد نیز وجود ندارد تا مرگ را درک کند. بنابراین در چنین دیدگاهی مرگ هرگز وجود ندارد و همواره مرگ دیگری است.

اما آیا این غفلت واقعی از مرگ نیست؟ به نظر می رسد که چنین است. آدمی در این دیدگاه نه تنها مرگ، بلکه جهان خویش را به مردابی تبدیل می کند که در آن می گندد. و در زندگی خویش همواره در غفلتی ابدی از سرنوشت خویش می گریزد. انسانی که در کنه وجود خویش تنها است اما به میان جمع می گریزد تا خویش را پنهان سازد. اما مرگ حتی اگر در قلعه های استوار هم باشند به سراغ آنها می آید. به یک معنا زندگی – معطوف به- آنسوی جهان عین وجود آدمی است و هرگز گریزی از آن نیست.

انسان تنها اما از روزمرگی فراتر رفته است و معنای واقعی هستی خویش در این جهان را درک نموده است. انسان تنها می داند که در غربت غربی خویش باید در محبسگاه تاریک خویشتن خویش، روزنه ای رو به روشنایی باز کند و  خود را به سرچشمه نور نزدیک گرداند. چنین انسانی هرگز فراموش نمی کند که در این جهان مادامی که موجودیت دارد تنها است. و به نسبت حضور داشتن است که وجود دارد. این است معنای حقیقی تنهایی!