شئ وارگي نمايشگاهي!
البته اين حرف به معني زير سؤال بردن آمارهاي موجود نيست؛ اصلاً مشكل ما هم اين نيست، بلكه سؤال اينجاست كه با فرض وجود چنين حجم بالايي از بازديد و خريد، چرا ميزان مطالعه در ايران چيزي نزديك به فاجعه است؟ اگر خودمان را به تكفل نيندازيم و فقط تصور كنيم چه اتفاقي ميافتد، معما به راحتي حل خواهد شد. كتابها خريده ميشوند اما خوانده نميشوند! با اين فرضيه كاملاً ميتوان درك كرد كه چرا ميزان مطالعه در ايران با وجود چنين حجمي از مشتاقان پائين است. خودماني بگوئيم؛ اين جماعت مشتاق بيشتر مشتاق خود نمايشگاه هستند تا مشتاق كتابها. چند سالي هست كه نمايشگاه كتاب تهران بيشتر به يك كارناوال ساكن شبيه است تا نمايشگاه كتاب. ايراد از كيفيت نمايشگاه هم نيست. انصافاً نمايشگاه جداي از يكسري مسائل كوچك مثل مشكل هميشگي تهويه هوا و . . . اهل كتاب را قانع ميكند. حقيقت اين است كه در اين كارناوال بنا به ماهيت جامعة كنوني ما، مردم كتاب هم ميخرند اما محض جوي است كه در نمايشگاه عارض ميشود و نه آنچه از كتاب ميخواهند. در اين فضا كه ميتوان آن را شئوارگي نمايشگاهي ناميد، كتاب خوب خريده ميشود، اما توسط كساني كه اهل نمايشگاه هستند و نه اهل كتاب. از اين جهت شايد براي بسياري از نويسندگاني كه بيشتر در پي اين هستند كه انديشههايشان خريداري شود و نه كتابهايشان، فروش بالاي كتابشان در نمايشگاه چندان هم موفقيت به حساب نيايد.
در اين به واقع «نمايش-گاه» كساني كه پاي ثابت كتاب هستند ميدانند كه برخي از غرفههاي زرد اتفاقاً طالب بيشتري دارند. برخي از نويسندگانِ سطحينويس كه متأسفانه به تابو بدل شدهاند و مطلوب جوانكهاي بستني به دستاند كه در لابه لاي غرفههايي كه آثار فاخر چاپ ميكنند، ميتوانند چيزي داشته باشند براي اينكه ژست بگيرند و بگويند از نظر اين و از نظر آن و . . . اينطور است و با همين اسلوب فراموش كنند كه «از نظر خودشان» كجاست.
در جامعهاي كه دچار كليشه و ژست و مدهاي فكري است، عبارتهاي كليشهاي، گزينگويههاي فلسفي زيبا، جملات مد روز و . . . بيشتر طالب دارد تا يك كتاب تحقيقي اصيل. بيجهت نيست كه پائولو كوئليو و اشو و دالايي لاما بت ميشوند؛ چون تنها در كتابهاي ايشان ميتوان عبارتهاي بيمحتواي گولزنك پيدا كرد كه دست بر قضا از طريق بازي با كلمات، زيبا به نظر ميرسند. اين مد زدگي و افتادن در جو فرهيخته بودن بلاي جان جماعت بازديد كننده است. در اين ميان بعضي نويسندگان ايراني و غربي هم كه اتفاقاً برخي از آنها افراد بزرگياند در اين عارضة جو نمايشگاهي و روشنفكربازي قرباني ميشوند. برخي افراد در ميان افراد جوانكدل مد شدهاند. حقيقت اين است كه صادق هدايت، فروغ فرخزاد، علي شريعتي، كافكا، نيچه(تنها به واسطة چنين گفت زردشت) و . . . مد هستند و فاجعه آنجاست كه وقتي با كساني كه اين كتابها را ميخرند وارد صحبت ميشويم، هيچ تصوري از اين افراد ندارند. بله اگر كسي مدعي شناخت دنياي فكري معاصر غرب باشد نميتواند از نيچه غفلت كند اما به شرطي كه از ريلكه و ياكوب بومه و اكهارت هم چيزي بداند به همان قرينهاي كه قاب كردن بوف كور و نصب آن بر ديوار انديشهاي كه تهي از آگاهي نسبت به حافظ و مولوي و سهروردي و ملاصدرا باشد، نوعي رفتار لُمپنمآبانه است.
به هرحال آنچه هرساله در نمايشگاه بين المللي كتاب تهران رخ ميدهد يك فرصت با قابليتهاي فوق العاده است كه متأسفانه هرساله هدر ميرود. نمايشگاه هر سال به لحاظ امكانات سخت افزاري پيشرفت خوبي داشته، اما بهتر است براي وجوه نرمافزاري آن نيست چارهاي انديشيده شود.